تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 9:17 | نویسنده : مینا

ما برای یادگیری به دنیا آمده ایم و جهان، معلم ماست وقتی در درسی مردود می شویم باید دوباره ثبت نام کنیم... و دوباره! تا درس امروز را نیاموزیم به کلاس بالاتر نمی رویم و درسهای دنیا را پایانی نیست!

آندرو متیوس



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ | 9:10 | نویسنده : مینا

این دعا را منتشر کنیدوببینید چطور غمهایتان از بین میرود..

(( سبحان الله یافارج الهمّ ویاکاشف الغم فرّج همی ویسرّ أمری
و أرحم ضعفی و قلة حیلتی وأرزقنی من حیث لا أحتسب یارب العالمین ))

حضرت محمد(ص)فرمودند: هرکس مردم را از این دعا باخبر کند

در گرفتاریش گشایش پیدا میکند*

  +  باز نشر فراموش نشود.



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ | 7:35 | نویسنده : مینا



تاريخ : دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ | 9:6 | نویسنده : مینا

سعی کن آنقدر  کامل باشی که بزرگترین تنبیه توبرای دیگران گرفتن خودت از انها باشد

پائولو کوئیلو



تاريخ : سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 8:10 | نویسنده : مینا

در دلِ من چیزیست، مثلِ یک بیشه ی نور

مثلِ خواب دمِ صبح

و چنان بی تابم

که دلم می خواهد، بدوم تا تهِ دشت

بروم تا سرِ کوه

دورها آواییست که مرا می خواند...

 "سهراب سپهری"

 



تاريخ : شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ | 11:15 | نویسنده : مینا



تاريخ : شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ | 9:33 | نویسنده : مینا

من به آمار زمین مشکوکم

اگراین سطح پرازآدمهاست

پس چرا این همه دلها تنهاست..!

بیخودی میگویندهیچکس تنها نیست

چه کسی تنهانیست

همه از هم دورند...

همه در جمع ولی تنهایند

من که در تردیدم تو چطور؟

 

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ | 10:56 | نویسنده : مینا

دو پسر بچه ی سیزده و چهارده ساله کنار رودخانه ایستاده بودند که در آن هنگام یک مرد شرور که بزرگ و کوچک فرقی برایش نداشت، برای سر کیسه کردنشان سراغ آنها رفت، ابتدا به پسر بچه ی سیزده ساله که خیلی زرنگ و باهوش بود گفت: "من شیطان هستم اگر به من یک سکه ندهی همین الان تو را تبدیل به یک خوک می کنم" پسر بچه ی سیزده ساله زبر و زرنگ خندید و او را مسخره کرد و برایش صدایی در آورد! مرد شرور از رو نرفت و به سراغ پسر بچه ی چهارده ساله رفت و گفت: "تو چی پسرک! آیا دوست داری توسط شیطان تبدیل به یک گاومیش شوی یا اینکه الآن به ابلیس یک سکه می دهی؟

"پسر بچه ی چهارده ساله که بر عکس دوست جوانترش خیلی ساده بود با ترس و لرز از جیبش یک سکه ی پنجاه سنتی درآورد و آن را به مرد شرور داد!

مرد شرور پس از گرفتن سکه ی پنجاه سنتی از پسرک ساده به سراغ پسرک سیزده ساله رفت و خشمش را با زدن لگد و مشت بر سر او خالی کرد و بعد رفت.
چند دقیقه بعد پسرک زرنگ به سراغ پسر ساده آمد و دید او در حال اشک ریختن است، علت را جویا شد، پسرک گفت: "با آن پنجاه سنت باید برای مادر مریضم دارو می خریدم"
پسرک سیزده ساله خندید و گفت: "غصه نخور، من سه تا سکه پنجاه سنتی دارم که دوتایش را به تو می دهم." پسرک ساده گفت: "تو که پول نداشتی؟!" پسرک خندید و گفت: "گاهی می شود جیب شیطان را هم زد"



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ | 9:49 | نویسنده : مینا
 
 
پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او


تاريخ : یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 9:51 | نویسنده : مینا
 

 
۱ ‏) ﺍﺯ ﺯﺷﺖ ﺭﻭﯾﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:
ﺁﻧﺮﻭﺯ ﮐﻪ ﺟﻤﺎﻝ ﭘﺨﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩﯼ ؟
ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺻﻒ ﮐﻤﺎﻝ
 
           ۲ ‏) ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻧﻤﯿﺰﻧﺪ ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻟﺒﺎﻥ ﺑﺴﺘﻪ ﺧﻮﺩ
           ﺟﺴﺘﺠﻮ ﮐﻦ
 
۳ ‏)ﻣﺸﮑﻠﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺣﻞ ﺷﻮﺩ ، ﻣﺸﮑﻞ ﻧﯿﺴﺖ ، ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺍﺳﺖ !
 
         ۴ ‏) ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻓﯿﻖ ﭘﺎ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﻫﺎ ﺑﺎﺵ ، ﭼﻮﻥ ﻫﯿﭻ ﺭﯾﮕﯽ ﺑﻪ ﮐﻔﺸﺸﺎﻥ
          ﻧﯿﺴﺖ !!
 
۵ ‏) ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻓﻘﺮ ، ﻫﺮﮔﺰ ﻣﺤﺒﺖ ﺭﺍ ﮔﺪﺍﯾﯽ ﻣﮑﻦ
ﻭ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺛﺮﻭﺕ ﻫﺮﮔﺰ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺧﺮﯾﺪﺍﺭﯼ ﻧﮑﻦ !
 
        ۶ ‏) ﻫﺮ ﮐﺲ ﺳﺎﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﻣﻬﻢ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ
        ﻫﺮ ﺳﺎﺯﯼ ﻧﺮﻗﺼﯿﺪ
 
۷ ‏) ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﮐﻮﻩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ
ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ ﺳﻨﮓ ﺭﯾﺰﻩ ﻫﺎ ﮐﺮﺩ
 
        ۸ ‏)ﺷﺠﺎﻋﺖ ﯾﻌﻨﯽ : ﺑﺘﺮﺱ ، ﺑﻠﺮﺯ ، ﻭﻟﯽ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﺮﺩﺍﺭ
 
۹ ‏) ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺪﯼ ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺮﺩﻩ ، ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺕ
ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ
 
      ۱۰ ‏) ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ :
      ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯽ . ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺩﺍﺭ ﺑﻮﺩ
     ﻣﯿﺨﻨﺪﯼ ...


تاريخ : پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 8:40 | نویسنده : مینا
 

در زمینی که ضمیرِ من و توست

از نخستین دیدار، هر سخن، هر رفتار

دانه هاییست که می افشانیم

برگ و باریست که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش «مِهـــر» است

گر بدان گونه که بایست به بار آیـَد

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیــارایَد...

 

"فریدون مشیری"

 



تاريخ : چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ | 9:2 | نویسنده : مینا
همیشه، مراقب حرف هایی
که میزنی باش !
مخصوصا وقتی که
عصبی یا دلخور هستی ...
بعضی کلمات همچو تَرکِشی می ماند
که کنارِ قلب می نشیند
نمی کُشد !
ولی، تا آخر عمر عذاب می دهد ...



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ | 10:19 | نویسنده : مینا

زندگی موسیقی گنجشک هاست

زندگی باغ تماشای خداست

زندگی یعنی همین پروازها

صبح ها ، لبخندها ، آوازها

زندگی ذره ی کاهیست ، که کوهش کردیم

زندگی نام نکویی ست ، که خوارش کردیم

زندگی نیست بجز نم نم باران بهار

زندگی نیست بجز دیدن یار

زندگی نیست بجز عشق

بجز حرف محبت به کسی

ورنه هرخار و خسی،زندگی کرده بسی

زندگی تجربه ی تلخ فراوان دارد

دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه ی یک عمر بیابان دارد

ما چه کردیم و چه خواهی کرد در این فرصت کم ؟



تاريخ : شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ | 8:48 | نویسنده : مینا

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لبخندی زد

یهودا پرسید: چرا خندیدی ؟ این جا که جای خنده نیست

یوسف گفت : روزی در فکر بودم چگونه کسی می‌تواند به من اظهار دشمنی کند با این که برادران نیرومندی دارم ؟

اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که غیر از خدا تکیه گاهی نیست

" ای دل پاره پاره ام , دیدن اوست چاره ام "
" اوست پناه و پشت من , تکیه بر این جهان مکن "



تاريخ : دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ | 7:37 | نویسنده : مینا
 لبخند بزن!
بدون انتظار پاسخی از دنیا ،
بدان روزی دنیا انقدر شرمنده می شود 
که به جای پاسخ لبخند ،
با تمام سازهایت می رقصد ...

چارلی چاپلین



تاريخ : چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳ | 8:14 | نویسنده : مینا



تاريخ : دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ | 7:43 | نویسنده : مینا
کـــســـی که ســلــول انــفـــرادی را ســاخــت

مـــی دانــســـتـــــــــ

ســـخــت تــــریــن کـــار انـــســـان

تحـــمـــل خــویــشتــن استــــ . . .

واقعا جمله جالبیه 



تاريخ : شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۳ | 8:6 | نویسنده : مینا
درنای خشک مرثیه خوان نمانده است / طفلی برای زینت کبری نمانده است

باید به جای حافظ و سعدی لهوف خواند / دیگر برای ما شب یلدا نمانده است . . .



تاريخ : دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۳ | 8:29 | نویسنده : مینا

نماز اول وقت 
السَّلاَمُ علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام
♥•٠·

آورده اند که روزی زن صالحه‌ای به مجلس و اعظی رفت و آن واعظ می گفت هر مومن و هر مومنه‌ای که در اول وقت نماز کند و کارهای دنیانرکده بنماز مشغول شود حقتعالی به نور خود دل او را روشن گرداند و مهمات دنیا و آخرت او را بسازد و او را از شرّ نگاه دارد آن زن چون حدیت را بشنید همیشه در اول وقت نماز می گزارد روزی تنور تافته تا نان بپزد بانک اذان شنید و کودکی داشت بگریستن انم و خمیر ترش گردیده بود چنانکه از کنار ظرف بیرون آمده آن زن با خود گفت مرا سه کار ضروری پیش آمده هیچ به از آن نیست که همه را بگذارم و اول نماز را بجای آورم که رضای خدا در آنست پس بنماز ایستاد .
شیطان که آنحال را بدید فریاد برآورد یاران او حاضر شده دور او را گرفته و گفتند ای مهربان ترا چه واقع شده آن ملعون گفت مرا دردسر گرفته از کردار این زن که سجده می‌کند گفتند ای مهمتر چون بنماز ایستاد کودک او را در میان تنور انداز پس آن ملعون کودک او را در تنور انداخت او در میان تنور آواز کشید و آواز بگوش مادر رسید غم در دلش پیچید خواست که نماز را قطع کند باز در دل گفت روی از خدا گردانیدن از وسوسه شیطان است با خاطر جمع نماز را تمام کرده برخاست و بسر تنور رفت و دید بقدرت حقتعالی کودک در میان آتش بازی می کند پس سجده شکر بجای آورده او را از میان آتش به سلامت بیرون آورد و پستان به دهنش نهاد و بعد به پختن نان مشغول شد(منبع کلیات جامع التمثیل صفحه 222).
اینچنین است با خدا معامله کردن ، اگر یقین انسان به خدا زیاد باشد صددرصد در تمام شئون زندگی مثل این نماز خواندن خواهد بود. و خداوند بندگانش را یاری می کند همانطوری که حضرت ابراهیم (علیه السلام) را در آتش نمرود نگهداشت .



تاريخ : یکشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۳ | 8:32 | نویسنده : مینا

روزی دروغ به حقیقت گفت: میل داری باهم به دریا بریم و شنا کنیم؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد....     

آن دو به کنار ساحل رفتند وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را درآورد. دروغ حیله گر لباس های او را پوشید و رفت....

از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است.اما دروغ در لباسهای حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود.



تاريخ : شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ | 7:31 | نویسنده : مینا



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۳ | 8:32 | نویسنده : مینا
غمگین ترین آدمها کسانی هستند

            که برداشت دیگران برایشان اهمیت زیادی دارد



تاريخ : چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۳ | 12:21 | نویسنده : مینا

زن وشوهری بیش از 60سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.

در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.

در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر 95 هزاردلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد.

پیرزن گفت:”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.”

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.

سپس به همسرش رو کرد و گفت:”عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟”

پیرزن در پاسخ گفت: ” آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.”

 

 



تاريخ : شنبه هشتم آذر ۱۳۹۳ | 8:21 | نویسنده : مینا

یادبگیریم که قدر چیزی را که در اختیار

داریم بدانیم

قبل از اینکه زمان به ما

یادآوری کندکه باید

قدرچیزی راکه داشتیم می دانستیم



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۳ | 14:36 | نویسنده : مینا

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی می کرد؛

در افسانه ها آورده اند که روزی مردی نزد او امد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت:

اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن،

فرعون یک روز فرصت گرفت،

شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان  کسی در خوابگاهش را به صدا در اورد!

فرعون پرسید:کیستی؟دید شیطان وارد شد.

شیطان گفت :خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه تبدیل به طلا شد،

بعد خطاب به فرعون گفت:من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم،آن وقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی میکنی؟

پس شیطان آماده رفتن شد که فرعون گفت:چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟؟

شیطان پاسخ داد:

زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۳ | 7:44 | نویسنده : مینا
ما هیچ گاه ..

همدیگر را به تأمل نمی نگریم..

زیرا مجال نیست..

این گونه است که ..

عزیزترین کسانمان را در چشم به هم زدنی به حوصله ی زمان ..

از یاد می بریم ......



تاريخ : شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۳ | 8:55 | نویسنده : مینا

 ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیموده‌ایم می‌توانیم هدایت کنیم. (اسکات پک)

اگر زیبایی را آواز سر دهی، حتی در تنهایی بیابان، گوش شنوا خواهی یافت. (خلیل جبران)

نباید از خسته بودن خود شرمنده باشی بلکه فقط باید سعی کنی خسته آور نباشی. (هیلزهام)

 

 



تاريخ : شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۳ | 8:11 | نویسنده : مینا

 به نتیجه رسیدن امور مهم، اغلب به انجام یافتن یا نیافتن امری به ظاهر کوچک بستگی دارد.

(چاردینی)



تاريخ : سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ | 13:28 | نویسنده : مینا
خدایا چون به منشور الهی
رقم کردی سپیدی و سیاهی
ز باران عنایت گل سرشتی
برات مردمی بر وی نبشتی
مثال هستی ما هم ز اول
به توقیع کرم کردی مسجل
ز گنج بخششم هر چیز دادی
کلید گنج ایمان نیز دادی
چراغم را چو خود بخشیده‌ای نور
مکن بخشیدهٔ خود را ز من دور

 



تاريخ : سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ | 8:38 | نویسنده : مینا

سر آمد دشواری و سختی دانایست و دانا چشم خویش را بر بسیاری از زیبایی های زود گذر گیتی خواهد بست. ( ارد بزرگ )