تاريخ : شنبه بیست و نهم آذر 1393 | 8:6 | نویسنده : مینا
درنای خشک مرثیه خوان نمانده است / طفلی برای زینت کبری نمانده است

باید به جای حافظ و سعدی لهوف خواند / دیگر برای ما شب یلدا نمانده است . . .



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 | 8:35 | نویسنده : مینا



تاريخ : دوشنبه هفدهم آذر 1393 | 8:29 | نویسنده : مینا

نماز اول وقت 
السَّلاَمُ علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام
♥•٠·

آورده اند که روزی زن صالحه‌ای به مجلس و اعظی رفت و آن واعظ می گفت هر مومن و هر مومنه‌ای که در اول وقت نماز کند و کارهای دنیانرکده بنماز مشغول شود حقتعالی به نور خود دل او را روشن گرداند و مهمات دنیا و آخرت او را بسازد و او را از شرّ نگاه دارد آن زن چون حدیت را بشنید همیشه در اول وقت نماز می گزارد روزی تنور تافته تا نان بپزد بانک اذان شنید و کودکی داشت بگریستن انم و خمیر ترش گردیده بود چنانکه از کنار ظرف بیرون آمده آن زن با خود گفت مرا سه کار ضروری پیش آمده هیچ به از آن نیست که همه را بگذارم و اول نماز را بجای آورم که رضای خدا در آنست پس بنماز ایستاد .
شیطان که آنحال را بدید فریاد برآورد یاران او حاضر شده دور او را گرفته و گفتند ای مهربان ترا چه واقع شده آن ملعون گفت مرا دردسر گرفته از کردار این زن که سجده می‌کند گفتند ای مهمتر چون بنماز ایستاد کودک او را در میان تنور انداز پس آن ملعون کودک او را در تنور انداخت او در میان تنور آواز کشید و آواز بگوش مادر رسید غم در دلش پیچید خواست که نماز را قطع کند باز در دل گفت روی از خدا گردانیدن از وسوسه شیطان است با خاطر جمع نماز را تمام کرده برخاست و بسر تنور رفت و دید بقدرت حقتعالی کودک در میان آتش بازی می کند پس سجده شکر بجای آورده او را از میان آتش به سلامت بیرون آورد و پستان به دهنش نهاد و بعد به پختن نان مشغول شد(منبع کلیات جامع التمثیل صفحه 222).
اینچنین است با خدا معامله کردن ، اگر یقین انسان به خدا زیاد باشد صددرصد در تمام شئون زندگی مثل این نماز خواندن خواهد بود. و خداوند بندگانش را یاری می کند همانطوری که حضرت ابراهیم (علیه السلام) را در آتش نمرود نگهداشت .



تاريخ : یکشنبه شانزدهم آذر 1393 | 8:32 | نویسنده : مینا

روزی دروغ به حقیقت گفت: میل داری باهم به دریا بریم و شنا کنیم؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد....     

آن دو به کنار ساحل رفتند وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را درآورد. دروغ حیله گر لباس های او را پوشید و رفت....

از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است.اما دروغ در لباسهای حقیقت با ظاهری آراسته نمایان مشود.



تاريخ : شنبه پانزدهم آذر 1393 | 7:31 | نویسنده : مینا



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم آذر 1393 | 8:32 | نویسنده : مینا
غمگین ترین آدمها کسانی هستند

            که برداشت دیگران برایشان اهمیت زیادی دارد



تاريخ : چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 | 12:21 | نویسنده : مینا

زن وشوهری بیش از 60سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.

در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.

در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر 95 هزاردلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد.

پیرزن گفت:”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.”

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.

سپس به همسرش رو کرد و گفت:”عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟”

پیرزن در پاسخ گفت: ” آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.”

 

 



تاريخ : سه شنبه یازدهم آذر 1393 | 8:2 | نویسنده : مینا



تاريخ : شنبه هشتم آذر 1393 | 8:21 | نویسنده : مینا

یادبگیریم که قدر چیزی را که در اختیار

داریم بدانیم

قبل از اینکه زمان به ما

یادآوری کندکه باید

قدرچیزی راکه داشتیم می دانستیم



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393 | 7:50 | نویسنده : مینا



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 | 14:36 | نویسنده : مینا

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی می کرد؛

در افسانه ها آورده اند که روزی مردی نزد او امد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت:

اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن،

فرعون یک روز فرصت گرفت،

شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان  کسی در خوابگاهش را به صدا در اورد!

فرعون پرسید:کیستی؟دید شیطان وارد شد.

شیطان گفت :خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه تبدیل به طلا شد،

بعد خطاب به فرعون گفت:من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم،آن وقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی میکنی؟

پس شیطان آماده رفتن شد که فرعون گفت:چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟؟

شیطان پاسخ داد:

زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.



تاريخ : شنبه بیست و چهارم آبان 1393 | 8:0 | نویسنده : مینا



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 | 7:44 | نویسنده : مینا
ما هیچ گاه ..

همدیگر را به تأمل نمی نگریم..

زیرا مجال نیست..

این گونه است که ..

عزیزترین کسانمان را در چشم به هم زدنی به حوصله ی زمان ..

از یاد می بریم ......



تاريخ : شنبه نوزدهم مهر 1393 | 8:55 | نویسنده : مینا

 ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیموده‌ایم می‌توانیم هدایت کنیم. (اسکات پک)

اگر زیبایی را آواز سر دهی، حتی در تنهایی بیابان، گوش شنوا خواهی یافت. (خلیل جبران)

نباید از خسته بودن خود شرمنده باشی بلکه فقط باید سعی کنی خسته آور نباشی. (هیلزهام)

 



تاريخ : شنبه نوزدهم مهر 1393 | 8:11 | نویسنده : مینا

 به نتیجه رسیدن امور مهم، اغلب به انجام یافتن یا نیافتن امری به ظاهر کوچک بستگی دارد.

(چاردینی)



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 | 8:56 | نویسنده : مینا



تاريخ : سه شنبه هشتم مهر 1393 | 13:28 | نویسنده : مینا
خدایا چون به منشور الهی
رقم کردی سپیدی و سیاهی
ز باران عنایت گل سرشتی
برات مردمی بر وی نبشتی
مثال هستی ما هم ز اول
به توقیع کرم کردی مسجل
ز گنج بخششم هر چیز دادی
کلید گنج ایمان نیز دادی
چراغم را چو خود بخشیده‌ای نور
مکن بخشیدهٔ خود را ز من دور

 



تاريخ : سه شنبه هشتم مهر 1393 | 8:38 | نویسنده : مینا

سر آمد دشواری و سختی دانایست و دانا چشم خویش را بر بسیاری از زیبایی های زود گذر گیتی خواهد بست. ( ارد بزرگ )



تاريخ : دوشنبه هفتم مهر 1393 | 9:3 | نویسنده : مینا

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد، خدا کند

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش، صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند       



تاريخ : چهارشنبه دوم مهر 1393 | 8:51 | نویسنده : مینا
گاهی آدم نادانسته دنبال چیزی می رود
وقتی آنرا پیدا نمی کند
اصلا خود را گم شده احساس می کند …

بزرگ علوی .. چشمهایش



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 | 6:44 | نویسنده : مینا
از همه آدمهای بدی که در زندگیم بودند

سپاسگزارم

آنها دقیقا به من نشان دادند که چه کسی نمیخواهم باشم

 



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 | 7:58 | نویسنده : مینا
 

 



تاريخ : شنبه بیست و دوم شهریور 1393 | 8:21 | نویسنده : مینا

شخصیت آدمها را

ازطریق کردارشان توصیف کنید

تاهرگز فریب گفتارشان را نخورید



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393 | 8:20 | نویسنده : مینا

(همواره) دو راه برای احمق شدن وجود دارد یکی باور کردن چیزی که صحیح نیست و دیگری رد کردن چیزی که صحیح است!!

سورن کی یر کگارد



تاريخ : چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 | 9:6 | نویسنده : مینا



تاريخ : سه شنبه یازدهم شهریور 1393 | 11:44 | نویسنده : مینا



تاريخ : یکشنبه نهم شهریور 1393 | 7:30 | نویسنده : مینا

(من که کبوتر دلم، اُنس گرفته با رضا)
من که کبوتر دلم، اُنس گرفته با رضا
 می شنوم ز قدسیان زمزمۀ رضا رضا
ای بنثار مَقدَمت گوھر اشکِ دیده ام
ای بفدای جان تو، جان به لب رسیده ام
من به بھای ھستیم، مھر تو را خریده ام
نیست به جز ولای تو، جان به لب رسیده ام
مباد سازد از درت خدا مرا جدا رضا
من که ببوی مغفرت به بارگاھت آمدم

شبی که سر زد اُفق، جمال ماھت آمدم
پناه ما سوی توئی، که در پناھت آمدم
نیازمندم و گدا، بر سر راھت آمدم
اگر ز در برانیم کجا روم کجا روم رضا
به پیشگاه قدس تو، اگر چه دستِ خالیم
اگر چه کس نمی خورد، غم شکسته بالیم
اگر چه اشک من بود، گواه خسته حالیم
ولی به جان فاطمه مُحِبم ومَوالیم
خوشم که دارم از جھان ولایت تو را رضا
اگر مرا از قید غم رھا کنی چه می شود؟
اگر نگاه مرحمت به کم کُنی چه می شود؟
نظر به این کبوتر حرم کنی چه می شود؟
جو از کربلا به ما کرم کنی چه می شود؟

اگر ز در برانیم کجا روم کجا روم

شاعر:محمود محسنی فر



تاريخ : دوشنبه سوم شهریور 1393 | 8:46 | نویسنده : مینا

زندگی همهمه ی مبهمی

از رد شدن خاطره هاست،

هرکجا خندیدیم

زندگانی آنجاست...



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 | 8:20 | نویسنده : مینا


نبردهای زندگی همیشه به نفع قویترین ها پایان نمی پذیرد بلكه دیر یا زود برد با آن كسی است كه بردن را باور دارد

به غیر از خدا، به هر آنچه امید داشته باشی، خدا از همان چیز ناامیدت می کند.

 

ماقتهایی هستند که با یادآوری آنها میخندیم و این حماقتها دردآورترین خاطرات زندگی ما هستند



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 | 8:51 | نویسنده : مینا
کمتر بترسید... بیشتر امیدوار باشید

کمتر بخورید... بیشتر بجوید

کمترآه بکشید... بیشتر نفس بکشید

کمترمتنفر باشید... بیشتر عشق بورزید

خواهید دید که همه چیزهای خوب ازآن شما خواهد بود